گزارش سمينار فلسفه ميان فرهنگي و عالم معاصر

گزارش دبير سمينار؛ جناب آقاي دكتر علي اصغر مصلح
گزارش دبير علمي سمينار؛ جناب آقاي دكتر سيد محمدرضا حسيني بهشتي
حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي سيد محمد خاتمي؛ رئيس مركز گفتگوي فرهنگها و تمدنها
جناب آقاي دكتر علي اصغر مصلح;تامل در زمينه هاي پيدايش بينش ميان فرهنگي
جناب آقاي دكتر شهرام پازوكي
جناب آقاي دكتر حميدرضا طالب زاده
جناب آقاي دكتر رضا سليمان حشمت
جناب آقاي دكتر حسن بلخاري
جناب آقاي دكتر حسين كلباسي
دكتر سيد محمدرضا حسيني بهشتي
جناب آقاي دكتر رحمان سعيدي
جناب آقاي دكتر مير جلال الدين كزازي;فرهنگ چيست ؟
جناب آقاي دكتر حميدرضا آيت اللهي
جناب آقاي دكتر محمدرضا ريخته گران
دكتر نعمت ا.. فاضلي


 گزارش دبير سمينار؛ جناب آقاي دكتر علي اصغر مصلح

طرح مباحث نظري معطوف به مسايل اجتماعي ايران و جهان اولين انگيزه طراحان سمينار "فلسفه ميان فرهنگي و عالم معاصر" بوده است. مباحث حوزه انديشه هيچ گاه فارغ از مسايل انضمامي نمي تواند باشد و پژوهشهاي دانشگاهي حتي در انتزاعي ترين صورت آن نمي تواند خالي از نسبت با مسايل انضمامي جامعه باشد. آنچه در اين ميان اهميت دارد يافتن پيوندهاي درست بين مباحث نظري با واقعيات انضمامي براي روشني بخشيدن به زندگي ملتي است که بسترپيدايش آن انديشه هاست. تعلق به جامعه ايراني با فراز و فرود هاي خاص تاريخي وتنوع و پيچيدگي مسايل آن گروه وسيع متفکران و پژوهشگران را به طرح مباحث و مسايل متفاوت مي کشاند. آنچه در اين ميان اهميت دارد خود کوششي است که در جريان است. آينده هر چه باشد بستگي تام به درستي و ميزان کوششي دارد که اکنون در جريان است. اعضاي کميته علمي و دبيرخانه اين سمينار کوشش خود را چنين مسيري مي بيند.
فهم وضع کنوني عالم و نسبت فرهنگ ما با شرايط جاري مهمترين مسيله پيش روي هر متفکري است که با تفکر و نسبتهايش احساس تعهد مي کند. "انديشه ميان فرهنگي" جرياني فکري است که از دو دهه يش پديد آمده و صاحبان همه فرهنگهارابه تفکر و هم انديشي دعوت کرده است. اساس اين دعوت دريافت شرايط کاملا جديدي است که در عالم معاصر پديد آمده است.
طرح " گفتگوي تمدنها" از سوي رييس جمهور سابق ايران، براي بسياري از متفکران اين تصور را ايجاد کرد که ايران در مسير هم انديشي در باب اقتضائات جديد عالم و مناسبات ميان فرهنگها قرار خواهد گرفت ودر آينده درجهت گفتگوي فرهنگها نقشهاي بزرگي ايفا خواهد کرد. اگر طرح "گفتگوي تمدنها" ناشي از استعدادي در فرهنگ ايراني-اسلامي بود، تحولات سياسي اخير ايران هم استعداد هاي ديگري ازفرهنگ اسلامي- ايراني را به نمايش گذاشت. استعدادي که موجب طرح گفتگوي فرهنگها شد هرچند در عرصه سياست به خفا رود اما محو نمي شود. بر همين اساس برپاکنندگان اين سمينار کوشش کنوني و کوششهايي مانند آن را همچنان لازم مي دانند ومعتقدند که جامعه دانشگاهي نبايد از وظيفه خود در قبال جامعه که از جمله طرح و تحليل و نقد انديشه هاي معطوف به مسايل جهاني است غفلت کند .
کوشش اين سمينار معرفي شرايط پيدايش و مباني انديشه و مواضع "ميان فرهنگي" است. در اين جهت متوني ترجمه شده و خلاصه کتابها و مقالاتي معرفي شده است. با توجه به جديد بودن موضوع در ايران، قبل از اين سمينار دو کارگاه پژوهشي برگزار شد که خلاصه آنها در سايت مربوط به سمينار قابل دسترسي است و مجموعه مباحث و مقالات اين سمينار در آينده به صورت کتاب در اختيار علاقمندان قرار مي گيرد. قابل ذکر است که دبيرخانه براي گرفتن مقاله فراخوان عام نداشته است. در عين حال حدود30 مقاله به دبيرخانه رسيد که از اين تعداد 18مقاله براي قرائت برگزيده شد. همانطور که در برنامه سمينار اعلام گرديده است پس از برنامه افتتاحيه طي امروز و فردا در6 نشست اختصاصي 18 مقاله قرائت مي گردد که دو نشست بطور موازي در دو سالن تشکيل مي شود.
بر خود لازم مي دانم از مسئولين محترم دانشگاه علامه طباطبايي، مرکز بين المللي گفتگوي تمدنها و فرهنگستان هنر صميمانه تشکر نمايم. همينطور تشريف فرمايي اسا تيد ارجمند، دانشجويان عزيز وکليه مهمانان خارج از دانشکده را خير مقدم عرض مي کنم.


 گزارش دبير علمي سمينار؛ جناب آقاي دكتر سيد محمدرضا حسيني بهشتي

بسيار خوشحالم كه همايش كنوني بعد از يكسال تمهيد برگزار مي شود و بنده امروز هم با توجه به اينكه وقت گذشته و جمعيت داخل سالن طوري است كه هوا گرم است اشاره مي كنم به دلائلي كه جمعي از دوستان گرد هم آمدند و پيشنهاد همايش را در زمينه فلسفه ميان فرهنگي مطرح كردند و بعد هم دو كارگاه را در طي سال گذشته برگزار كردند ؟ .
همانطور كه برادر دوست و همكار ارجمندم جناب آقاي دكتر مصلح اشاره كردند در دو كارگاه قبل كه يكي در دانشگاه علامه طباطبايي برگزار شد و يكي در فرهنگستان هنر در آنجا مسأله فلسفه ميان فرهنگي و ابعاد گوناگون آن مورد بحث قرار گرفت خوشبختانه شكل كارگاهها مجال اين را مي داد كه بحث در چارچوب گسترده تري و به شكل آزادتري برگزار شود و تبادل نظر مناسب تري نسبت به برنامه هاي همايش معمول بتواند در آنجا صورت بگيرد ./
و همانطور كه اشاره كرد؟ اين نخستين تجربه هاي ما در اين زمينه بود و خدمتتان عرض بكنم آنچه براي خيلي با ارزش بود اين بود كه براي اولين بار ما يك تلاشي را از جانب دوستان رشته هاي مختلف داشتيم يعني اولين كوششها براي كار ميان رشته اي صورت گرفت . از چند رشته افراد در آنجا شركت كردند و براي خود ما هم يك تجربه تازه بود چون همين كه داخل خود رشته ها بتوانيم زبان هم را بفهميم و وارد يك گفتگوي مفيدي بشويم يك تجربه اي بود كه در ايران سابقة زيادي ندارد و بنظرم در مجموع هم تجربه مثبتي بود .
بنده فقط كوتاه به اهميت مسأله اشاره كنم و تفصيل موضوعات را به مقاله اي كه بنده ارائه خواهم كرد خواهم پرداخت .
جريان انديشة ميان فرهنگي يا فلسفه ميان فرهنگي بطور خاص يك جرياني است كه در يكي دو دهة اخير رواج پيدا كرده است و كوشش جديدي است براي نگرش به انديشه ها بطور عام و انديشه هاي فلسفي بطور خاص . در اين نگرش تلاش مي شود كه با عزيمت از پرسش هاي انسان امروزي فراتر از تلاشهايي كه براي پاسخگويي در چارچوب هريك از فرهنگ ها صورت مي گيرد ميداني بتواند فراهم شود كه در آن كه در آن دستاوردهاي فرهنگهاي گوناگون عرضه بشود . / و مجال يك هم انديشي به معناي واقعي كلمه بتواند فراهم بيايد . خاستگاه فلسفه ميان فرهنگي هرچند كه مغرب زمين است اما بايد عرض كنم اگر سير تحولات دو دهه اخير را دنبال كنيم اين جريان نسبتاً پرشتاب جاي خود را در نقاط ديگر جهان و فرهنگهاي ديگر باز كرده است بيش از همه مورد استقبال فرهنگهاي آسياي ميانه و آسياي دور قرار گرفته در چين و هند و در آمريكاي جنوبي و آمريكاي لاتين و اين به دليل ويژگيها و خصوصياتي است كه در اين نوع نگرش وجود دارد .
براي نخستين بار تلاش مي شود كه موضوعات مشترك از دريچة فرهنگهاي مختلف ديده شود آنهم در بستر فرهنگي خودشان هر فرهنگي تلاش مي كند با موضوع مواجه بشود و با كند و كاو در غناي فرهنگي خودش پاسخهايي را براي اين موضوعات ، كه موضوعات مورد توجه همة انسانهاي كنوني در عصر حاضر هستند بيابد - اين به معناي اين نيست كه يك فلسفه اي در حال شكل گيري است كه از فرهنگ برخاسته و در تلاش براي ادغام بقيه در خود است بلكه برعكس تلاش بر اين است كه انديشه هاي فلسفي با حفظ هويت خودشان بتوانند مشاركت كنند و سهم گيري كنند در تلاشي كه براي پاسخگويي براي مسائل و مشكلات امروز مطرح است و غرض هم اين نيست كه ما فقط نقاط اشتراك يا افتراق يكديگر را پيدا كنيم . / غرض هم اين نيست كه از منظر يك انديشة واحد ديگران را با خود بسنجيم . و به شكل مقايسه اي و تطبيقي بخواهيم مواجه بشويم با پرسشهاي بنيادين فلسفي انسان امروز بلكه حقيقتاً گامي است به سمت هم انديشي با هم قرار است بيانديشيم مي خواستم مجدد با توجه با اينكه ممكن است در ذهن بعضي از افراد همچنين كه در كارگاهها مطرح شد اين به صورت پرسش مطرح باشد هدف فلسفه ميان فرهنگي را رويش تأكيد كرده باشم مقصود رها ساختن سنت فرهنگي خويش نيست . بلكه تلاش مشترك است و حذف هيچ فرهنگي نيست بلكه دعوت به سمت يك كوشش جمعي نكتة قابل مورد توجه در فلسفه ميان فرهنگي همين است كه فلسفه خودش را بريده اي از فرهنگ نگاه نمي كند به صورت يك رشتة خاص در يك گوشه اي نيست بلكه حقيقتاً خودش را در بستر فرهنگ خود مي يابد . و مواجهه فلسفي با انديشه هاي فلسفي ديگر را هم در همين بستر فرهنگي كه آنها قرار دارند صورت مي دهد .
بهرحال بنظر مي رسد اين گام يك گام ارزشمندي است كه برداشته شده است و اينكه كوشش مي كند كه فلسفه ميان فرهنگي خودش را از قوم محوري بتواند به دور نگه دارد يك تلاش ارزشمندي است كه دارد صورت مي گيرد .
در پي يافتن مفاهيم جديد ، رهيافت هاي جديد كه امكان انديشيدن جمعي را فراهم بكند هست ، نخستين گامها است كه در حال برداشتن است و طبعاً مانند همة گامهاي نخستين كه در انديشه ها برداشته مي شود با افت و خيزهايي همراه است .
اهميت برگزاري اين سمينار و قبل از آن دو كارگاه در اين بود به گمان من كه براي نخستين بار در كشور ما نسبت به يك جريان فكري در حال شكل گيري با موقع شناسي و درك و با درك حساسيت وضعيت فكري فرهنگي واكنش فراخوري كوشش شد كه نشان داده شود . به اين معنا كه اصل مسأله بتواند در جامعة فرهنگي ما طرح شود ، تحولاتش بتواند پيگيري بشود و با توجه به اينكه اين جريان در حال اوج گرفتن است اگر براي فرهنگ ما مقدور باشد كه به گمان ما به دليل غناي فرهنگي كه حقيقتاً در اين مرز و بوم وجود دارد مقدور هم هست ما هم بتوانيم در اين حركت پرشتابي كه به نظر مي رسد پاسخگويي به اقتضائات زمانه ما هم هست مشاركت كنيم و سهم خودمان را بتوانيم ايفا كنيم .
بنده بيش از اين مزاحم دوستان نمي شوم با تشكر از جناب آقاي خاتمي از ايشان درخواست مي كنم سخنراني افتتاحيه اين سمينار را ايراد كنند .


 سخنران افتتاحيه:
 حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي سيد محمد خاتمي؛ رئيس مركز گفتگوي فرهنگها و تمدنها
  • يكي از اموري كه در كانون فعاليتهاي نظري گفتگوي تمدنها مي تواند قرار بگيرد ، گفتگوي ميان فرهنگي و فلسفة ميان فرهنگي است

در جهاني به سر مي بريم كه فشرده تر از جهان ديروز است ، اجزاي آن به هم نزديكتر و در هم تنيده تر شده اند - حتي انسانها در اين جهان در شيوه هاي زندگي نظاماتي كه در آن زندگي جمعي شكل مي گيرد و حتي عادات نسبت به گذشته به هم شبيه تر و نزديكترند .
اين فشردگي فني و تكنيكي و نزديكي فيزيكي و شباهت ظاهري بيشتر و البته در هم تنيده شدن منافع و مصالح انسانها موجب ادعاي اين مسأله شده است كه ما در عرصة جهاني شدن وارد شده ايم .
اين كه جهاني شدن چيست صرفنظر از ابهامي كه در همة اصطلاحات و عناوين و امور فرهنگي وجود دارد بخاطر تازه بودن اين امر ابهام در اينجا بيشتر است اما ترديد نكنيد كه وضعيت جديدي در زندگي بشر در حال ظهور و بروز است و سوء استفاده احتمالي از اين پديده براي رفع ثنويت ميان مركزيت و پيرامون و تأمين استيلاء و به اصطلاح امروزي ها هژموني قدرتهاي برتر جهان ؟ هر جهان در مركز سبب نشود كه ما اين پديده ظاهر شده يا در حال ظهور را انكار بكنيم بهرحال ما وارد جهان جديدي مي شويم . سخن اين است كه آيا وجود نزديكي در ظواهر و مظاهر در روشها و شيوه هاي زندگي ، در عادات ، در نظامات حاكم بر انسانهاكه كم كم يكسان و يك شكل مي شود آيا بشر امروز در باورها و احساسها هم به هم نزديكتر شده است .
بنظر مي شود كه معادله و نسبت ميان اين دو امر اينچنين است هر چه به ظاهر انسانها به هم نزديكتر مي شود به لحاظ باورها و احساسها از يكديگر دور مي شوند به همين دليل لزوم يك بازنگري جديد در مباني و ريشه هاي باورها و ارزشهايي كه در فرهنگها و تمدنهاي مختلف وجود دارد يك امر ضروري به نظر مي رسد .
گرچه وقتي از فلسفه ميان فرهنگي صحبت مي شود ما با فرهنگ همان مشكلي را داريم كه با بسياري از مسائل اجتماعي - بشري انساني ديگر داريم يعني ابهام در مفهوم و حتي يافتن گاهي مصاديق متناقض و متضاد براي اين مفهوم ولي اجمالاً ترديدي نيست كه فرهنگ در باورها ، ارزشها ، نظامات زندگي ، شيوه هاي رفتاري ، ميراث معنوي و نظير اينها تجلي پيدا مي كند و اين همه ناشي از تلقي خاصي است كه انسان از هستي ، از جهان ، از انسان ، از طبيعت و از رابطة خود انسان با اين امور دارد . هيچ قومي خالي از تلقي خاص نسبت به هستي و جهان و انسان نيست خواه اين تلقي ديني باشد ، فلسفي باشد يا اسطوره اي يا چيز ديگر - و اين تلقي هاي خاص هستند كه تفاوتهايشان منشاء تفاوت ميان فرهنگها ارزشها و باورها در جوامع مختلف مي شود . البته نوع تلقي انسان دانشمند ، فيلسوف با انسان عادي متفاوت است ولي بهرحال هر دو از اين تلقي برخوردارند در اينجا اين سؤال مطرح مي شود كه اگر حقيقتي وجود دارد و اين حقيقت واحد و ثابت است و اگر انسان از جوهر و گوهر يگانه اي برخوردار است و اين جوهر و گوهر يگانه به آن حقيقت ثابت و مطلق دسترسي دارد پس اين همه اختلاف از كجاست ؟ اين همه تهافت و تعارض و تنوع و اختلاف ها و افتراق ها از كجا ناشي مي شود ؟ اين پرسش ، پرسشي است كه تقريباً به اندازه عمر فلسفه و تفكر بشري عمر دارد . راهكارهاي گوناگوني هم براي پاسخ به اين پرسش عرضه شده است بسياري از فيلسوفان از جمله فيلسوفان مسلمان كه قائل به وجود حقيقت مطلق اند و حقيقت را قبول دارند و انسان را قادر و توانا به دست يابي به اين حقيقت مي دانند در برابر اين پرسش كه اين همه اختلاف كجا است تلاش را عرضه داشته اند . از جمله در اثر بنيانگذار بزرگ فلسفه اسلامي فارابي به عنوان نمونه مي توانيد در اثر بزرگ او الجمع بين رأي الحكيمين افلاطون و ارسطو ببينيم .
نمي توانست باور كند كه دو نامدار بزرگ فلسفه با اينكه هر دو اهل تعقل و فلسفه بودند ، هر دو دسترس انسان به حقيقت را ممكن مي دانستند ، هر دو براي حقيقت ثابت و واحد نظر داشتند ، اين همه اختلاف و تهافت باشد .تلاش بزرگ ولي نافرجام اين فيلسوف براي اين بود كه نشان دهد در مبدأ و منتها ميان اين دو فيلسوف و فيلسوفان بزرگ اختلافي نيست ، اختلاف عرضي و ظاهري است ، و با تأمل فيلسوفانه مي توان اين اختلاف را رفع كرد و يا كمرنگ كرد حتي اشتباه بزرگ تاريخي فارابي كه اشتباه بزرگ تاريخي تفكر اسلامي بود يعني استناد اثوليجاي افلوطين به ارسطو نيز به او كمك نكرد كه از اين ناكامي نجات يابد . اين يك راه كه بگوييم اختلاف ها هست ولي ظاهري و عرضي است و حقيقت و به اصطلاح دريافت حقيقي فيلسوفانه طوري است كه يگانه است و يكسان است يا شبيه به همديگر است يا فوقش هركدام وجهي از حقيقت را ديده اند و تهافتي ميان آنها نيست - راه دوم راه عرفا است عرفا با ادعاي ناتواني فاهمه بشر در درك حقيقت در جستجوي منبعي ديگر برآمدند و به جاي فهميدن ، ديدن را پيشنهاد كردند و سرودند كه :
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
اين راه را نه با پاي عقل و فهم كه با بال عشق بايد رهيد - مشكل اين كار اينست كه اولاً دريافتهاي عارفانه امري فردي است و قابل تعميم نيست هيچ عارفي مقصد و مقصود را نشان نمي دهد راه را نشان مي دهد ، تا راهرو اگر اهليت داشته باشد با بال عشق و با نيروي دل اين راه را بپيمايد تا خود شخصاً به تجربه منحصر به فرد خود برسد و از آن حقيقت خبر بيابد اما " آن را كه خبري شد خبري باز نيامد - " مشكل دوم اينكه اين نحوه نگرش و رويكرد ممكن است سبب شود كه عارف از همه يا بسياري از واقعيت هاي نشانة اين حيات كه به صلابت كوه وجود دارند غافل بماند و با نديدن و غفلت از اين واقعيت ها در برابر اين واقعيت ها منفعل شود و سرنوشت خود را در اختيار حوادث و واقعيت هايي كه او آنرا نديده يا نسبت به آن تجاهل كرده است قرار بدهد -
راه سوم نفي حقيقت است - حقيقت في نفسه وجود ندارد آنچه هست براي انسان است و اعتبار آن براي انسان و حقيقت نسبي است
و راه چهارم تأمل مجدد در فاهمه بشري است كه البته عارفان ما هم فاهمه را ناتوان مي دانستند ولي راهكار جديد در فلسفه اين است كه ما در بارة توان انسان از درك حقيقت سخن بگوئيم .
من بي آنكه بخواهم دربارة كانت داوري كنم و يا حتي صلاحيت داوري دربارة آن را داشته باشم نمي توانم نبوغ سرشار اين فيلسوف بزرگ را در تلاش بسيار گسترده در بررسي فهم بشر و تأثيري كه در انديشة پسينيان خود و دنياي معاصر داشت بگذرم بهرحال اينهم يك راه بوده است -
هرچه باشد بايد بپذيريم كه ما انسانيم و انسان به شدت تحت تأثير عوامل و شرايط زماني ، مكاني ، تاريخي ، اجتماعي است و نيز محدوديت هاي فراوان دروني - ما اگر به اين تواضع برسيم بسياري از سوء تفاهم هايي كه امروز ايجاد شده است و با كمال تأسف به عرصة حيات اجتماعي و بين المللي هم كشيده شده است و منشأ درگيريهاي خونين و مهيب گشته است نيز مي توانيم تا حدودي جلوگيري كنيم .
مشكل آنجاست كه انسان محدود در شرايط گوناگون اجتماعي ، تاريخي ، زماني ، مكاني و محدوديت هاي دروني ، بپندارد كه آنچه كه دريافته است عين حقيقت است و اين حقيقت در انحصار اوست و غيريت را برجسته كند و غيرت را در نفي غير و استيلاي معنوي و مادي بر غير بيابد و مي بينيد اين وقتي به عرصة حيات اجتماعي مي رسد چه جهاني را ايجاد مي كند -
من دوست دارم يك امر خيلي خيلي پيش پا افتاده سياسي را كه شايد دون شأن اين جلسه هم باشد و بارها گفته ام بيان كنم : جهان امروز مهمترين مسأله اش عدم امنيت است اين عدم امنيت فقط متوجه انسانهاي مظلوم و محروم و عقب نگه داشته شده نيست امروز ديگر اين مردم مظلوم فلسطين نيستند با ستم و سركوب نيروهاي زورگو دچار مشكل مي شوند . اين فقط در ناميبيا و دارفور و آسياي جنوب شرقي و آفريقا نيست . امروز انسان در قلب متمول ترين و متمكن ترين كشورها دچار ناامني است اين ناامني ناشي از خشونتي است كه انسان امروز دارد خواه به صورت جنگ و سركوب ، خواه به صورت ترور و آدمكشي تجلي پيدا بكند . و اين خشونت پديدآورنده ناامني ناشي از يك منطقه است كه مي بينيم قطبهاي متخاصم و درگير همه از اين منطقه پيروي مي كنند . شما از آنكه مي گويد براي گسترش دموكراسي ، براي نجات انسان از سلطه حكومت هاي واپس گرا و عقب مانده ، براي تأمين حقوق بشر من سركوب مي كنم و من وارد عمل مي شوم ، اين منطق از حلقوم آنها در مي آيد كه " هر كه با ما نيست برما است " و هر كه بر ماست ما حق داريم هر روشي را مقابله با او اتخاذ كنيم . همين صدا را در قطب ديگري كه آن قطب اول براي سركوب آن وارد عمل شده است مي شنويم . مي گويد هر كه با من نيست كافر است و من حق دارم هر روشي را در مقابله با كفر اتخاذ كنم - آيا صدايي كه از تروريسم بن لادني درمي آيد باصدايي كه از كاخ سفيد درمي آيد منطقشان يكسان نيست ؟ اگر انسان به اين نتيجه رسيد همة حق به جانب اوست و غيري نبايد باشد يا بايد صد در صد تسليم او شود ، جهان پر از نفرت ، جنگ ، ترور ، درگيري و خشونت و ناامني مي شود ، با اين تلقي عوض كرد فلسفه ميان فرهنگي هرچه باشد ، اين اميد را در دل زياد مي كند كه گاهي به سوي رفع سوء تفاهمات و تفاهم و فهم مشترك بيشتر است .
كار تازه اي است و بايد زمان بگذرد تا دقيقاً دربارة كاميابي يا ناكامي اين راه و روش و اين فلسفه و تأثير آن سخن گفت . اما ترديد نكنيم كه انگيزة خيري پشت اين حركت وجود دارد فلسفه اي كه از فلسفه تطبيقي ، از هرمنوتيك ، و حتي از داده هاي پساتجدد استفاده مي كند ولي مدعي است كه هيچ كدام از اينها نيست .
اگر اين گام ابتدا در ميان انديشمندان و بعد در عرصه هاي مختلف اجتماعي گام موفقي باشد دستاورد بزرگي براي بشريت امروز ، انسان سرگشته آواره و سرشار از دلهره خواهد داشت گامي كه گفتگوي تمدنها در پي آن بوده و هست و به همين دليل احساس مي كنيم يكي از اموري كه در كانون فعاليتهاي نظري گفتگوي تمدنها مي تواند قرار بگيرد ، گفتگوي ميان فرهنگي و فلسفة ميان فرهنگي است . از دست اندركاران فاضل و انديشمند و دلسوز برگزاري اين جمع مبارك تشكر مي كنم و انشاء ا... اين دانشگاه كه منشاء‌خير بوده و بنده مختصري حق آب و گل دارم اينجا و با نام بلند علامه بزرگوار عالم بزرگ ديني ، فلسفي و متفكر متواضع و با سعة صدر ، حضرت علامة طباطبايي مزين است بتواند اين سمينار و سمينارهاي مشابه و نيز استادان بزرگوار اين دانشگاه و ساير بخشهاي علمي ما موفقيتهاي بزرگي داشته باشند و اميدوارم همين گام نخستين و يكي از گامهاي نخستين در زمينه طرح و بحث و بررسي و بارسي فلسفه ميان فرهنگي برداشته شده است محكم و با ثبات و توأم با توفيق باشد شاد و پيروز و سرافراز باشيد ./


 جناب آقاي دكتر علي اصغر مصلح

تامل در زمينه هاي پيدايش بينش ميان فرهنگي

همه آثاري که در رشته هاي مختلف با عنوان "ميان فرهنگي" نوشته شده با تاکيد بر شرايط و اقتضايات پديد آمده در چند دهه اخيرشکل گرفته است. از نظر اين متفکران بينش ميان فرهنگي محصول شرايط کاملا جديدي است که در زمان ما بوجود آمده. آنچه که آثار متفکران ميان فرهنگي را پراهميت ساخته کوشش آنها براي تئويزه کردن لوازم زندگي دردنياي معاصر است.در فلسفه ميان فرهنگي با تامل در روشهاي انديشه در تک فرهنگها به لوازم نظري وعملي زندگي صلح آميز وتوام با تفاهم با ديگران انديشيده مي شود.بنظر اين فيلسوفان تداوم همزيستي صلح آميز مستلزم تغييرات اساسي در نگاه و بينش پيروان همه فرهنگهاست. تنها با تغييرات جزيي دراخلاق و رعايت مناسبات حقوقي کار به سامان نمي رسد. ازنظر اين متفکران ديگر نبايد هيچ فرهنگي را مطلق، منحصر و ناب تلقي کرد. به تعبير رام ادهر مال ديگر ازهيچ فرهنگ نابي نمي توان سخن گفت. بر اين اساس فرهنگها وارد دوراني شده اند که نمي توانند با مطلق انگاري خويش،نفي و ناديده انگاشتن ديگران به حيات خويش ادامه دهند. بخش دشوارتر اين بينش آنجاست که حتي درک خويشتن و فهم فرهنگ خويش را نيز منوط به داشتن نگاهي ميان فرهنگي مي داند. ميراث فکري فيلسوفان ميان فرهنگي را شايد بتوان در جملاتي موجز چنين بيان کرد: دوران انديشيدن و زيستن زير آسمانهاي تک ستاره به سر رسيده است. اگر حقيقتي باشد منتشر در همه فرهنگهاست. ميراث هيچ فرهنگي مطلق نيست. هنر، علم، فلسفه و پديده هاي هر فرهنگ را تنها در بستر همان فرهنگ مي توان فهميد. نبايد هيچ فرهنگي زاده خويش را مطلق و کافي براي مواجهه با مسايل زمانه پندارد. آينده در انحصار هيچ فرهنگ خاص نيست. بايد به برقراري رابطه اي متقارن بين فرهنگها تن داد و به روشهاي غني سازي گفتگوها و همکاريها انديشيد. فرهنگها هيچ راهي جز به رسميت شناختن ديگري، همزيستي، گفتگو،همراهي براي حل مسايل مشترک ندارند.
در نقد بينش ميان فرهنگي مي توان گفت استنتاج نگاه ميان فرهنگي تنها با اين فرض صورت مي گيرد که ساير فرهنگهايي که تاکنون تحت الشعاع فرهنگ غرب قرار گرفته بودند زمينه تاثيرگذاري پيدا کرده و مجال بروز قابليتهاي خود يافته اند. پرسش بسيار مهم در اين ميان فهم عميق ماهيت اين تحول است. آيا استعدادهاي تاريخ غربي به تمامه بروز کرده و پايان دوران اروپا محوري به معناي پايان قابليتهاي اين فرهنگ براي بروزطرح نو است؟ يا رقيباني قدرتمند در عرصه تلاقيهاي فرهنگي ظاهر شده است؟ ويا علايمي از وقوع هر دو پديده به چشم مي آيد؟
به نظر مي رسد هر گونه کوشش براي طرح بينش ميان فرهنگي بطور جد بايد با پرسش از وضع کنوني تاريخ مدرنيته آغاز شود.
به نظر مي رسد که بينش ميان فرهنگي هر چند به صلح و پرهيز از نزاع و يافتن شيوه هايي براي حفظ فرهنگهاي غير غربي و همزيستي با آنها دعوت مي کند ولي خود در فضاي انديشه و فرهنگ غربي پديد آمده است و بر اساس ميراث پديد آمده در بستر همان فرهنگ به نگاهي جديد نسبت به ساير فرهنگها نايل آمده است. لذا حفظ کليت فرهنگ غربي هنوزاصلي ترين پيش فرض آن است و اصول آن که اصول حاکم بر عالم معاصر است مورد پرسش جدي قرار نمي گيرد.

از اين منظر دو نقد در مقابل مواضع ميان فرهنگي قابل طرح است.
يکي تناسب کامل آن با شرايط زمان و در برگيرندگي تمامي واقعيات موجود و تحولات در حال وقوع.
ديگري ميزان انعطاف آن در مقابل تاثير گذاري فرهنگها اگر بخواهند متفاوت با نرمهاي فرهنگ غربي در مقياس وسيع موثر واقع شوند.

از جهت ديگر اسلام در دو دهه اخير بيش از همه فرهنگها در چالش با غرب قرار گرفته است. پرسش اساسي که تفکر ميان فرهنگي را هم به خود مشغول مي دارد چگونگي رفتار فرهنگ اسلامي در مقابل شرايط جديد، وميزان انعطاف عناصر فرهنگ اسلامي در مقابل شرايط تکثر فرهنگي است. با توجه به مجموعه تحولات سالهاي اخير بنظر مي رسد که فرهنگ اسلامي مقاومترين فرهنگ در مقابل جهاني سازي ست و در عين حال کمتر از بقيه فرهنگهاي غير غربي به برقراري رابطه اي متقارن و مساوي با ساير فرهنگها تن مي دهد.
بر اساس آنچه در نکته اول گفته شد بينش ميان فرهنگي را مي توان تئوري وتحليل گروندگان به صلح و گفتگو (در درجه اول در غرب) دانست. اما اگر از سوي فرهنگ اسلامي گروندگان به روش صلح و گفتگو بخواهند در اين کوشش مشارکت کنند، بايد به تفکر در شرايط عالم معاصر پردازند و برداشتهاي خود را اظهار نموده و شيوه هايي براي گفتگو وهمزيستي صلح آميز براي حل مسايل جهاني پيشنهاد نمايند. در جريان چنين کوششي است که بينش ميان فرهنگي حداقل به عنوان طرح و راه حلي ممکن شايسته تفکر و بررسي خواهد بود.

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر شهرام پازوكي

از زمان ظهور پيامبر اسلام تاكنون مساله فهم نسبت ميان اسلام و مسيحيت اينچنين حائز اهميت نبوده است از آن گاه كه پيامبر را در قرون وسطي به عنوان يك عالم بدعت گذار مسيحي و با عناويني زشت خوانده اند و اسلام را فرقه اي منحرف از مسيحيت تلقي كرده اند تا كنون كه در شوراي واتيكان دوم در سال 1965 احترام به مسلمانان تاكيد مي شود از طرفين خواسته مي شود كه دشمني هاي گذشته را به فراموشي سپارند و صميمانه براي حفظ و تقويت صلح ، آزادي و عدالت اجتماعي بكوشند اينقدر اين تفاهم فيمابين ضروري نبوده است . اولين مطلبي را كه عرض مي كنم در مورد مقايسه اي است بين آنچه كه در مسيحيت تحت عنوان ظهور كامل حقيقت الهي يا به تعبيري كه در انجيل يوحنا به نام لوگوس آمده و در مسيحيت حقيقت الهي يا لوگوس شخص است شخصي است به نام عيسي مسيح (ع) و اين كلمة Revolvtion را كه به وحي ترجمه مي كنند و در بسياري از مواقع غلط درمي آيد وحي نيست - بلكه معناي لغوي لفظ است Revelation در لغت به معناي كشف يا زدودن حجاب است Revelation در زبان لاتين يعني حجاب چنانچه كلمة veil در انگليسي به معناي حجاب به كار مي رود اين كشف يا زدودن حجاب از ساحت قدس و به معناي ايجابي اش ظهور و تجلي الهي در مسيحيت شخص خود عيسي مسيح است لوگوس متجسد آنگونه كه در اول انجيل يوحنا آمده است اما در اسلام ظهور كامل حقيقت الهي يا لوگوس و به عبارت ديگر وحي اسلامي كتاب است يعني ما در آنجا با شخص منزل كار داريم اينجا با كتاب منزل كار داريم . كتابي كه به نظر ما كتابي آسماني است از اينرو در مسيحيت مظهر و مجراي حق است ولي در اسلام قرآن چنين شأني دارد . خود اين نكته يك مقدار از مسائل و سوء تفاهمات را اين وسط روشن مي كند .
مساله ديگر كه قابل فهم مي شود از اين قضيه ، اين است كه مباحث اوليه كلامي در اسلام حول قرآن مجيد بوده يعني همين بحث حدوث و قدم كلام الله كه اصلاً گفته مي شود علم كلام به همين دليل كلام ناميده شده اما در مسيحيت مسائل كلامي حول خود عيسي مسيح است درست مطابق اين بحث كه آيا كلام الله مجيد قديم است يا حادث است در فرق مختلف اسلامي در مسيحيت هم بحث حدوث و قدم عيسي مسيح مطرح است - كه اين شخص چه نسبتي با خدا دارد - قديم است يا حادث و چگونه است و يا مساله تحريف يا مساله اناجيل است .
نكتة دومي كه مي خواهم واردش بشوم يك مقايسه اي در بررسي حقيقت موسوي ، عيسوي و محمدي است و عرض كنم در اين نگرش پديدارنشاسي از اينها چه درمي آيد . در متون روايي ما ، رواياتي وجود دارد كه به حضرت موسي و عيسي از همين منظر نگاه مي كند مثلاً پيامبر فرمودند كه قبلة موسي مغرب بود و قبلة عيسي مشرق و قبلة من بين مشرق و مغرب است . در روايتي ديگري از پيامبر نقل شده كه برادرم موسي چشم راستش كور بود و برادرم عيسي چشم چپش كور بود و من دو چشمم بينا است زبان كاملاً زبان سمبوليك است و بحث روايي هم جاش اينجا نيست كه آيا اين روايت صحيح است يا صحيح نيست و يا از كداميك از اقسام روايات است بحث بر سر فهمي است كه از اين روايات مي شود در عالم اسلام به آن رسيد كه در عالم اسلام چنين فهمي موجود بوده است در حقيقت اين كه پيامبر اينطور مي فرمايد در تفسير اين دو روايت گفته مي شود كه حقيقت موسويه كه منتسب به حضرت موسي است مغرب است كه مقام كثرت بيني امور دنيوي و غروب خورشيد حقيقت است ، و لذا قبلة موسي مغرب بود . چشم راست موسي كور بود چشم راست سمبول چشم وحدت بين است ولي در حقيقت عيسويه چون مشرق كه مقام وحدت بيني و طلوع معنويت دارد غلبه دارد و لذا قبلة عيسي مشرق است و چشم چپ عيسي كه سمبول كثرت بيني است نابينا است و از اينرو پيامبر مي فرمايد قبلة من بين مشرق و مغرب است و در روايت دوم پيامبر مي فرمايند من دو چشمم بينا است يعني ديدن كثرات و توجه به دنيا مانع ديدن وحدت و توجه به معني نمي شود و بالعكس با هجرت پيامبر به مكه و تأسيس حكومت و قدرت ظاهري يافتن اسلام احكامي تشريع شد كه عمومي و مربوط به شأن حكومتي اسلام بود و در اين دوره مخاطب احكام اجتماع مسلمانان بود با تفاوت مراتب ايماني . در اين دوره است كه تفكيك جنبه هاي شريعتي و طريقتي احكام اسلامي برجسته مي شود يعني احكام شريعتي كه مخاطبش عموم مسلمانان است به جهت اينكه در داخل يك حكومت ديني هستند ولي احكام طريقتي كه مخاطبش مسلمانان خاص مؤمن است مثلاً اين يكي از قسمت هايي كه مسيحيان ايراد مي گيرند به اسلام دربارة حكم قصاص ، مثلاً جامعة اسلامي موردنظر است حكم قصاص تشريع شده است كه مي فرمايد : كتب عليكم القصاص اين حكم عمومي و مخاطب آن همة افراد جامعه است با تفاوت مراتب اعتقادي اشخاص . اين حكم موسوي است از اين رو در آية قرآن مي فرمايد حكم قصاص در تورات و يهود مقرر شده است . انا انزلنا التورات فيها هداً و نوراً و ... و كتبنا عليهم فيها عن نفس به نفس ، عين به العين و ... ما تورات را نازل كرديم كه در آن هدايت و نور است و بر آنان مقرر داشتيم چشم در مقابل چشم ، بيني در مقابل بيني الي آخر . اين يك حكم شريعتي است يعني يك حكم موسوي است نه يك حكم عيسوي كه محدوديتي براي انتقام جويي و شدت غضب ايجاد مي كند تا مثلاً برخلاف آنچه مرسوم قبايل عرب در آن ايام بود در برابر شكستن يك دندان فقط يك دندان شكسته بشود و نه بيشتر و يا در برابر كشته شدن يك نفر چندين نفر كشته نشوند اما اسلام حكم طريقتي هم در اين باره دارد يعني حكم عيسوي دارد و آن آنجاست كه دربارة صفات متقين در سوره آل عمران مي فرمايد : و الكاظمين الغيض و العافين علي الناس و لله يحب المحسنين .
گفتگوي اسلام و مسيحيت در عرفان اين دو دين متحقق شده است و واقعاً بر ماست كه پرده از روي اين برداريم . يعني اين دو را فهم مقايسه اي نه صرفاً بلكه از اين به آن و از آن به اين راه پيدا كنيم . عدم توجه به اين گفتگوي معنوي و عرفاني موجب سوء تفاهم هايي از هر دو جانب در تاريخ اسلام و مسيحيت شده است .
و توجه به اين باعث مي شود باب تمهيد گفتگوهاي ظاهري و تدبيرهاي اجتماعي و سياسي نيز باز شود . بنظر بنده تدبيرهاي اجتماعي و سياسي نيز تابع فهم اين است كه ما بفهميم مسيحيت حقيقتش چيست ، يهوديت چيست و اسلام اين وسط چه كاره است .
و همين اين گفتگو و همين فهمي كه اين دو جانب چطوري در اسلام با هم جمع بنظر بنده راه را براي فهم ايندو و در حقيقت معنويشان باز مي كند . /

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر حميدرضا طالب زاده

من مي كوشم مساله فلسفه ميان فرهنگي را از افق مسالة علم در فلسفه اسلامي طرح بكنم. همه اهل فلسفه مي دانند كه در عرف فلسفه حقيقت عبارت است از ادراك مطابق با واقع ، در واقع حقيقت وصف ادراك ما است آنگاه كه آن ادراك با يك نفس الامري در خارج از ذهن مطابقت پيدا بكند .
از آنجايي كه علم عبارت است از انكشاف بنابراين علم عبارت است از اينكه اين ماهيات به عين ها در ذهن مي آيد وقوف پيدا مي كند و وقتي چنين حالتي اتفاق افتاد ما مي گوئيم حقيقت و حقيقت عبارت است اين ماهيت مكرره كه در ذهن اتفاق افتاده و اين مطابقت دارد با نفس الامر يا با واقعيت خارج . اين قول در تمام تاريخ فلسفه است و فيلسوفان اسلامي نيز به اين مطلب جملگي قائل اند .
هر وقت كه ما مي گوئيم حقيقت داريم به يك مطابقت نظر مي كنيم و اين مطابقت هميشه در ظرف خودش ثابت است به همين دليل در اوصاف علم در منطق و فلسفه اسلامي گفته مي شود كه كليت ، ضرورت و دوام اوصاف هميشگي علم است و غيرممكن است علمي از اينها علم باشد از اينها بتواند جدا بشود يعني قضاياي كلي علم قضاياي ضروري و دائمي است اين در ديدگاه حكماي اسلامي است . اين مطلب هم با اصالت ماهيت تطبيق مي كند هم با اصالت وجود .
اين حقيقت واحده داراي مراتب است كه اين مراتب به عنوان مراتب تشكيكي وجود مطرح است - وجود در هر مرحله و هر مرتبه اي كه هست يك آثاري دارد اين آثار در ذهن مي شود ماهيت و به اين دليل مي گويند ماهيت امر اعتباري است به اين دليل كه حقيقت در عالم خارج يك حقيقت واحد است . تكثر وكثرت بواسطه مراتب اين حقيقت واحده اتفاق مي افتد و الا كثرت در اصل حقيقت نيست - كثرت مربوط مي شود به مراتب - به همين دليل است كه صدرالمتألهين قائل است به وحدت در عين كثرت . اما در مساله علم تفاوتي نيست ما چه اصالت ماهيتي باشيم چه اصالت وجودي بحث علم سر جاي خودش است يعني حكيم اصالت وجودي هم معتقد است كه اين آثار خارجي در ذهن مي آيد و اعتبار مي شود . آثار در خارج هست منتها حقيقت با وجود است اين آثار در ذهن مي آيد به شكل مفهوم به شكل معنا ظاهر مي شود و به اين مي گويند ماهيت اعتباري بنابراين اينكه حكماي اصالت وجودي ماهيت را اعتباري مي دانند به اين معنا است كه ماهيت در خارج تحقق به الاصاله ندارد و اما اگر تحققي دارد تحقق بالطبع دارد يعني اگر به اين شيء مي گوئيم ميز يا چوب يا هر چيزي اين چوب بودن ، ميز بودن ، كبوتر بودن ، انسان بودنش بالطبع وجود است .
كثرت و تميز براي علم است چنانچه از يك وجود واحد معاني كثير و مفاهيم متعدد به ذهن متبادر مي شود . / اينجا در واقع صدرالمتألهين بنياد حقيقت را عوض كرده است يعني بنياد حقيقت ديگر روي مطابقت نيست بحث بنياد حقيقت عوض مي شود يعني بنياد حقيقت آن است كه شما يك نفس الامري داريد اين نفس الامر يك حيث تحققي و تعيني دارد علم مي آيد بر اساس اين مطابقت مي كند با اين .
اين مطابقت در اصالت ماهيت و اصالت وجود به يك نحو توضيح داده مي شود با تغيير مبنا اما اصل يك مطلب است . بر اين اساس افكار و انديشه ها ، ديدگاههاي فرهنگي ، مباني فلسفي همه شان مي توانند بر اساس ظهور و خفاء تبيين بشوند نه بر اساس صدق و كذب كه در ديدگاه اول است اگر اين مبنا را بپذيريم كه مبناي ايشان است و البته اين مبنا را ايشان تفضيل نداده است در جاهاي ديگر و در جاهاي ديگر ايشان به شكل معمول بحث كرده اند الا در يك جاهايي . در اينصورت بنظر مي آيد ارتباط ميان فرهنگي ممكن مي شود . يعني بر اين اساس ما مي توانيم در جستجوي يك افقي باشيم يك افق واحدي باشيم يك افق مشتركي باشيم كه آن افق مشترك بتواند افكار و انديشه ها را از لحاظ ظهور و خفاء به هم نزديك بكند . اين مبنا بنظر بنده در فلسفه اسلامي تبيين شده و بنيان گذاشته شده منتها اين تفضيل پيدا نكرده و اين همان مبنايي است كه در عرفان درباره اش بحث و تفضيل شده است . منتها اين مبنا بيايد در فلسفه و برهاني بشود و ما از طريق فلسفه بيائيم وارد يك چنين مبحثي بشويم اين البته خواست صدرالمتألهين بوده و در فلسفة ما سابقه نداشته است .

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر رضا سليمان حشمت

آن چيزي كه در فلسفه ميان فرهنگي مطرح است توجه به غير و ديگري است به بيگانه است كه مطلب جديدي نيست و از قديم مطرح بوده و دو جور مواجهه با آن بوده است يكي از درون فرهنگ بوده كه در واقع به نحوي در مواردي لااقل مي شود تطبيقش داد با همان صحبتهايي كه خانم پين كردند يعني يك نوع قوم مداري يعني اينكه يك كسي بر اساس فرهنگ خودي نسبت به بيگانه اظهار نظر كند و بسته باشد و هيچ مفاهمه اي با ديگري نخواهد برقرار كند - اين يك مواجهه فرهنگي است كه در سوفسطائيان به نحوي به چشم مي خورد .
من در مورد اين مواجهه با ديگران در فرهنگهاي مختلف بايد صحبت بكنم كه فقط فرهنگ غربي و دورة مدرن نباشد فقط يك كوتاه اشاره مي كنم - در يونان باستان همانطور كه مي دانيد بحث تفاوت بين يوناني و بربر است - كسي كه زبان يوناني بلد نيست اين تفاوت بنياديني است - بنابراين وقتي هم اسكندر پيدا شد و خواست به ايران حمله كند كه امپراطوري تشكيل دهد يونانيان اغلب با وي موافق نبودند چرا كه اين فاصله را از بين مي برد فاصله اي كه بين يوناني و بربر بود به عبارت ديگر اسكندر كه يك امپراطوري است بيشتر به مساوات ميان انسانها قائل بود تا يونانيان معاصر وي و پيش از او - بعد از اسكندر وضعيت عوض شد در يونان متاخر تاريخ عمومي پيدا شد.
در مسيحيت در اعمال رسولان آمده است پولس ، پطروس و ديگران آنها بعد از مسيح بحث كرده اند كه بين يونانيان و يهوديان هم مسيحيت را تبليغ كنند در دورة‌ مدرن هم بود - بحثي كه اينجا مطرح شد بيشتر روي اروپامحوري بود ولي يك بحث مهم امروز روي آمريكا مآبي است بهرحال بحثي كه وجود دارد اين است كه اين فرهنگهاي مختلف حالا با وضعيتي كه وجود دارد در مورد اسلام نيز مي توان صحبت كرد شما وقتي كه بحث كرديد كه مي توانيد فرهنگها فراتر از يك فرهنگ مشخص و خاص نگاه كنيم .
مي گويد كه اگر فرافرهنگي مي خواهيد بگيريد شباهت خانوادگي دارد با احالة پديدارشناسي هوسرل .
در اينجا يك تصرف بوجود مي آيد فكر حصولي يا علم حصولي اولويت پيدا مي كند و در اينجا مشكلي كه وجود دارد اين است كه محبت نيست ، محبت اصيل نيست وقتي ولايت نباشد در آنصورت تفاهم مشكل مي شود - امت واحده بودن مشكل مي شود . /
اصل مساله اين است ديالوگ گفتگوي دو طرفه ، پلي ديالوگ گفتگوي چند طرفه گفتگوي بين فرهنگها وقتي حقيقتاً ممكن مي شود و به مفاهمه مي انجامد و ممكن است به وفاق هم بيانجامد كه اين محبت از ياد نرود و اين فكرت كه كنيم انسان حق پرست است فراموش نشود اين در فلسفه ميان فرهنگي به نحوي كه گفته شده اصلاً وجود ندارد .

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر حسن بلخاري

محور اصلي بحث من نقدي است بر فلسفه ميان فرهنگي و اينكه آيا مي توان بر اين بينش كه در مواردي در حد يك روش يا شيوه تفليل مكان مي دهد مي توان عنوان فلسفه را گذاشت يا نه . آيا به حقيقت فلسفه ميان فرهنگي چنان كه بايد و شايد در ميان ما كاملاً شناخته شده است آيا در مواردي در عرصه هاي مختلف محك خورده و باروري خود را نشان داده است و آيا به ثمر نشسته است يا نه ؟
در علت ضرورت به اين مساله اين نكته را عرض بكنم مثلاً اگر بحثي ارائه بشود و به اپانيشادها از منظر قرآن نگاه شود . كاري كه داراشكوه در مقدمة ترجمة اپانيشادها انجام داده است آيا اين الزاماً يك كار ميان فرهنگي است يا يك بررسي تطبيقي ؟ من اين را ميان فرهنگي نمي دانم با استناد به اينكه برخي نظريه پردازان و تئوري پردازان اين فلسفه ارائه كردند .
بر اساس آراء تئوري پردازان اش كه گفته مي شود انجمني تحت همين عنوان در سال 1991 در آلمان پا گرفت و از فرهنگهاي مختلف متفكران مختلفي در آن جمع شدند و اين فلسفه را به زبان خود بنياد گذاشتند. تعريفي كه از تئوري ميان فرهنگي يا فلسفه ميان فرهنگي ارائه شده اين است كه ما امروزه در جهاني با خصوصيت چند فرهنگي زندگي مي كنيم كه واقعيت جهان امروز است و فلسفه ميان فرهنگي تبيين تئوريك اين موقعيت است . چرا جهان امروز حضور چنين فلسفه اي را مي طلبد سه دليل ذكر شده است دليل اول جهان دستخوش تحولات بسياري جدي شده است ، مرزهاي سنتي از بين رفته ، تداخل فرهنگي اوج گرفته و اين نظام جديد در رويايي با پديده هاي فرهنگي مطلبد . دوم يك نظام فراگير ارتباطي بوجود آمده است مثل اينترنت كه از ديدگاه روانشناسان اجتماعي جهان را به جهاني داراي مرز اما مرزهاي شيشه اي تبديل كرده است سيطرة وسيع جهان ارتباطي امروز باز بستر ديگري براي اين است كه ما نگاه جديدي بايد به نسبت ميان فرهنگها و تمدنها داشته باشد و سوم اينكه بنظر مي رسد يك نوع همزيستي در سپهر ارتباطات در حال شكل گيري است و فرهنگها و تمدنها بر اساس يك پروژه يا پروسه اجتناب ناپذير به دنبال كاهش تمايزات و تلاش در جهت گسترش اشتراكات هستند . بنظرم در بحث ميان فرهنگي يك فرهنگ گفتگويي به وجود مي آيد نه گفتگو ، كه اينهم جالب است اعتراف كنم صادقانه كه اينهم نكتة بسيار جالبي است يعني اين واضعان نمي گويند بنشينيم با هم صحبت بكنيم مي گويند فرهنگ گفتگويي بايد بوجود بيايد و اين فرهنگ گفتگويي يك ماهيت دارد و آن صرف نظر كردن متقابل گفتگوگران است از نهايي ساختن نظرگاه خود و محدود كردن دامنة اعتبار آن و معتقدند اين يك حكم اخلاقي نيست اين موعظه نيست اين بيانگر آگاهي هركدام از افراد است از كرانمندي جهان بيني خود - و اعتقاد به اين معنا كه اين معنايي بي كران نيست . بنظر من دو - سه مشكل اساسي وجود دارد اولاً جامعة امروز و جهان معاصر بر اساس آراء نظرية پردازان ميل به جامعة‌ شبكه اي دارد بستري كه در جامعة شبكه اي شكل مي گيرد مهمترين و اصلي ترين چالش فرهنگ گفتگو است واضعان اين تئوري براي اين مساله چه فكري كرده اند. نكتة دومي كه باز در همين قلمرو مطرح است اين است كه ما يك بحث جدي در جامعه شناسي هنر داريم و آن اينكه در نقد اجتماعي جامعه شناسانه هنر بايد نگاه فرماليستي داشته باشيم و به متن اثر و هويت اثر و ماهيت اثر نگاه كنيم . يا به عوامل برون متني ، اين دعوايي است كه بين جامعه شناسان ماركسيستي با فرماليست ها در جريان است .

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر حسين كلباسي

عنوان سخنراني من مبادي تلاقي فرهنگي در كتاب مقدس با تاكيد بر عهد جديد است . مقدمتاً چند نكته را بايد عرض بكنم بعد وارد اصل مطلب بشوم.
اولاً موضوعي كه در اين دقايق عرض خواهم كرد الزاماً با مفردات و فضاي تعريف شده فلسفه ميان فرهنگي ممكن است تطبيق نداشته باشد كاري كه ما در اينجا مي خواهيم انجام بدهيم نوعي ريشه شناسي و تبارشناسي از لحاظ مقومات فرهنگي است .
نكتة‌ دوم اين است كه اين مطلب يعني مسائلي كه در حوزة‌كتاب مقدس و مسائل و حوزه هاي پيراموني آن است لايه هاي مختلفي دارد يعني اينقدر است كه تنها در يك لايه و يك ساحت در عرصة كتاب مقدس ما يك بحث تخصصي كاملاً مشبهي را داشته باشيم. مطلب سوم اين است كه وقتي من مي گويم كتاب مقدس اينجا از عهد جديد دارم صحبت مي كنم از منظر فرهنگي دو عنصر يا دو بستر مهم در تكوين عهد جديد مؤثر بودند يكي جرياني است كه با يك بستر جعلي - يت من آن را عرض مي كنم كه يونانيت است ، دومين بستر كه اين تكوين را شكل داده است يهوديت است . بنابراين فضاي ما تلاقي فرهنگي يونانيت ، يهوديت در شكل گيري زمينه هاي فرهنگي مسيحيت است . نكتة ديگر هم اينكه وقتي ما مي گوئيم فرهنگ و تلاقي فرهنگي همة ما مي دانيم اساساً ارائه يك تعريف مشخص از فرهنگ كار دشواري است . خود فرهنگ اساساً يك كار چندوجهي است چندضلعي است .
پرسشي كه در اين مقاله من دنبال مي كنم اين است مناسبتهاي كه ميان دو عنصر يا دو سنت يوناني و يهودي يا مجموعه اي ، حياتي يا تكويني به نام مسيحيت چگونه بوده است . صحبت از اين نيست كه جنبة سلبي يا جنبة‌ ايجابي آن را اثبات كنيم نگاه من انتقادي است به معناي خاص كلمه نگاه انتقادي هم مشتمل بر جنبه هاي ايجابي است و هم جنبة سلبي است و اين را كه عرض مي كنم صرفاً نگاه سلبي به موضوع نيست . /
نكته اي كه هست و بسيار اهميت دارد اين است كه تحقيق من متوجه اين مطلب مهم است كه آيا يونانيت و يهوديت در حيات فرهنگي دين مسيح آثار ذيق و تنگ و در واقع بسته ايجاد كردند و يا برعكس كمك كردند به توسعة حيات فرهنگي مسيحيت آنچنان كه امروز مي بينيم .
مي خواهم عرض بكنم كه يونانيت اصولاً از لحاظ فرهنگي يك تفكر و يك ديدگاه طبقاتي شديد داشته و دارد و در طول تاريخ شهرتي به اين دارد . اين شعار يونانيان را در همه جا ذكر كرده اند كه غير يوناني بربر است . ديد يوناني اين بوده كه خارج از قلمرو يونان اساساً به لحاظ بلوغ فكري و فرهنگي و رفتار عادي پائين تر هستند اين در نهاد ديد و نگاه و عالم يوناني بوده است . اين عنصر يوناني به جهات مختلف مي خواهم عرض بكنم در اين انتزاجي كه با مسيحيت پيدا كرده است روح قوم مدارانة يونانيت را به مسيحيت منتقل كرده است از طرف ديگر همة شما مي دانيد مسيحيت در فضاي يهودي فلسطين ظهور كرد . فرهنگ مسلط رومي در كنار فرهنگ مسلط يهودي كه خود اين موضوع هم يكي از موضوعات بسيار پيچيده است
فضاي فكري ، فرهنگي فلسطين عصر عيسي مسيح ، فضايي ممزوج از يهوديت يوناني مآب بود يعني يهوديتي كه با عناصري از يوناني مآب هم امتزاج پيدا كرد خود يهوديت يك دين قومي است عهد عتيق اساساً بر برتري و تفوق قومي كه بني اسرائيل است تمركز دارد .اين روح قوم مدارانه يهودي به مسيحيت هم منتقل شده است . نشانة اين موضوع را در مي توانيد در مناشفه يوحنا كه يكي از مهمترين و اساسي ترين و آخرين رسالة عهد جديد است كه هم با زبان و ادبيات و روح فرهنگ يوناني بسيار نزديك است و هم با عناصر قوم مدارانه سنت يهودي بسيار نزديك است و آنجا مي بينيد كه صراحتاً از قول يوحنا نقل مي شود .
نتيجه اينكه مي خواهم عرض بكنم آنچه كه در پيام اصيل ، پيام اصلي مسيح وارد شد در واقع دو جريان فرهنگي يونانيت و يهوديت كاري كه انجام داد ، اتفاقي كه افتاد اين بود جنبه هاي غيريت را در ديدگاه مسيحيت بسيار برجسته كرد . آنچه كه در پيام عيسي مسيح در ابتداي ظهور خودش و در آغازين طليعة مسيح و دين جديد در بستر فرهنگ يوناني - يهودي فلسطين ظاهر شد . اگر به حيات اصلي خودش را ادامه مي داد يقيناً ظرفيت هاي فرهنگي اش بيش از ايني بود كه در طول تاريخ مسيحيت با آن مواجه بوديم و متاسفانه نقاط تاريك و تنگي از تحمل ناپذيري فرهنگ غرب در گذشته و در همين زمانهاي نزديك ديديم كه بسياري از اين ها برمي گردد به نسبتي كه با متن كتاب مقدس داشته است .

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 دكتر سيد محمدرضا حسيني بهشتي

تاريخ فلسفه از ديدگاه بنده جزء مقوم فلسفه است شاخة جنبي براي فلسفه نيست شاخة جنبي براي تاريخ هم نيست . در واقع در تاريخ فلسفه ، فلسفه در حال انديشيدن دربارة خودش و تحولاتي است كه طي كرده است اينكه اين انديشيدن در قالب چه مفاهيمي و چه صورتهايي دارد انجام مي گيرد و به مدد چه رهيافتهايي شكل مي گيرد اين براي خودش يك بحث بسيار مهمي است. خود طرز نگاه نگارنده تاريخ فلسفه چه در گزينش چهره ها ، چه در گزينش آراء ، چه در نوع طرح آنها چه در برجسته كردن ها يا كم اهميت نشان دادن آنها در مسيري كه اين تاريخ فلسفه طي مي كند نقش موثري دارد و تفاوت هاي بارزي را در تاريخ فلسفه ها از اين جهت ما با آنها روبرو هستيم . در واقع الگوها يا پارادايم هاي گزينش و پرداختن به موضوعات نزد تاريخ فلسفه نگاران متفاوت است اينكه كدام انديشمند يا كدام نظام فلسفي در ذهن ما آنهم از چه جهت اهميت پيدا بكند در نوع گزارشي كه ما از فلسفه ارائه مي كنيم خيلي مؤثر است .
اگر ما به يك تصوير كلي كه قطعاً تصوير دقيقي هم نيست از تاريخ فلسفه هاي مغرب زمين از آغازي كه تاريخ فلسفه جدي نگاشته شد تا دهه هاي اخير ما يك تصوير كلي بخواهيم ازآنها ارائه كنيم فلسفه در درجة اول يوناني است و بعد مسيحي است و بعد اروپايي است و بعد سفيد پوست است و بعد مردانه است و مكتوب است و منطقي است اين مسيري است كه ما مي بينيم در غالب تاريخ فلسفه ها تا دهه هاي اخير دنبال مي شود و تقريباً ذهنيت حاكم بر همة تاريخ فلسفه نگاران است .
نكتة اي كه مي خواهم عرض بكنم اين است كه براي حركت به سوي اينگونه تاريخ فلسفه نگاري ما نياز به چه بسا مفاهيم و چه بسا رهيافت هاي جديد داريم . معلوم نيست كه با الگو با مفاهيم ، وبا رهيافت هاي پيشين اساسا بتوانيم به سمت نگاه جديدي در تاريخ فلسفه حركت بكنيم . و اين مفاهيم و اين الگوها چيزهايي كه از پيش آماده شده باشد نيست . اين سيري است كه در آغاز آن قرار داريم اما چه بسا ماحصل نگرش ديگري جز نگرشي كه بر تاريخ فلسفه نگاري حاكم بوده است براي ما با دستاوردهاي بيشتري همراه باشد .

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر رحمان سعيدي

«‌ جهاني شدن » اين واژه براي عرصة گسترده اي از بحث هاي امروزي ، از اقتصادي ، سياسي ، دموكراسي ، حقوق بشر گرفته تا مناقشات مربوط به هويت و تفاوتهاي فرهنگي ، به واژه اي گريزناپذير تبديل شده است . اما اگر اين اصطلاح تنها مي تواند برانگيزاننده واكنشهاي ابهام انگيزي باشد . « جهاني شدن » از يك سو تداعي گر تصويري از همپيوندها ، مراودات و ارتباطات بين دورترين مناطق جهان و معارضه با تعصبات كهنه و همينطور مبشر آينده است كه در آن تمام ريشه هاي جغرافيايي ، سياسي و فرهنگي منازعات اجتماعي خشكيده مي شود و از سوي ديگر تصويري ترسناك از يك بازار عنان گسيخته و نوسازي ( مدرنيزاسيون ) بي امان را القا مي كند كه مي رود تا تمام شالوده هاي سياسي « دولت ملت ها » را از هم بگسلد و آنها را از توان مديريت اقتصادي كشور و مهار بحرانهاي اجتماعي و زيست محيطي ناشي از جهاني شدن را باز دارد .
براي آنكه مفهوم « جهاني شدن » بعنوان يك پديدة مهم حيات اجتماعي كه سبب تحول و دگرگوني در ابعاد مختلف زندگي اجتماعي انسانها در سطح كشورها و ملل مختلف جهان شده است و تحت تأثير دست آوردهاي شگفت انگيز و رشد خارق العاده فنّاوريهاي ارتباطات و توسعه رسانه هاي جهاني قرار دارد . خلط مبحث نشود و يا سوء تعبير از آن سلطه يك جانبه كشورهاي قدرتمند در قالب امر طبيعي « جهاني شدن » توجيه نشود لازم است به ذكر اختلاف معني اين اصطلاح با معني « جهاني سازي » بپردازيم
جهان در دل ملل ، فرهنگهاي متفاوتي را پرورش داده است و هر ملتي فرهنگ ، آداب و رسوم و باورها و ارزشهاي خاص خود را دارد هيچ ملتي بدون فرهنگ نبوده است و اين فرهنگ بر روي جهان بيني و رويكرد مردم به دنيا مؤثر بوده است . در دنياي حاضر توجه به گسترش روزافزون امكانات ارتباط ميان فرهنگي ، بحث و گفتگوي تمدنها و برخورد تمدنها مطرح است . طبيعي است كه مقياس جهاني به ايجاد يا انتخاب يك فرهنگ مي انجامد و در نتيجه مي توان از جهاني شدن فرهنگ صحبت كرد . فرهنگهاي پيشين توسط پسوند « ملي »‌ تعريف مي شوند . اما جهاني شدن اين مفهوم را در بر دارد عامل ملي در فرايند فرهنگ سازي رفته رفته كاركرد خود را از دست مي دهد . در عصر جهاني شدن يك واگرايي فرهنگ در سطح ملي و يك همگرايي فرهنگ در سطح جهاني در حال شكل گيري است .
در تابستان 1993 ساموئل هانتيگتون رئيس مؤسسه استراتژيك دانشگاه هاروارد در مقاله اي در شماره نشريه فارين افرز مي گويد :
« سياست جهاني اينك وارد مرحله جديدي شده است » او جهان آينده را عرصه كنش و واكنش بين هفت يا هشت تمدن بزرگ مي داند ، تمدن غربي ، ژاپني ، اسلامي ، هندو ، اسلاوي ، ارتدكسي ، آمريكاي لاتين و احتمالاً آفريقايي . فرضيه او اين است كه اصولاً نقطه اصلي برخورد داراي ماهيت فرهنگي خواهد بود . پس دولت - ملتها نيرومندترين بازيگران در عرصه جهاني باقي خواهند ماند . ليكن درگيري اصلي درصحنه سياست خارجي ميان ملتها و گروههايي با تمدنهاي مختلف روي خواهد داد هانتيگتون كانون درگيري در آيندة نزديك را بين غرب و چند كشور اسلامي كنفوسيوسي مي داند . او سپس با ذكر اين نكته كه مفهوم تمدن جهاني او تمدن غرب برآمده است به برتري پيروزي تمدن غربي تصريح مي كند . برخلاف نظر مك لوهان كه قائل به ذوب فرهنگها و شكل گيري دهكده جهاني است هانتينگتون صاحب نظر علوم سياسي و اجتماعي آمريكا جهان آينده را صحنه برخورد و نزاع بين فرهنگها و تمدنهاي مختلف مي بيند وي معتقد است با وجود فرهنگ ها مختلف با آرمانها و عقايد مختلف و در برخي موارد متعارض رسيدن به جامعه توده وار و متجانس امكان پذير نيست و جهان آينده برخلاف تصور پاره اي از متفكرين جهاني چندقطبي خواهد بود . هانتينگتون معتقد است در حال حاضر جهان به چند حوزة تمدن تفكيك شده و هريك از اين حوزه ها به لحاظ ايدئولوژي و نظام ارزشي با حوزة ديگر در تضاد است . در درون هريك از اين حوزه ها شكلي بنيادگرايانه رشد كرده و برخورد ميان اين اشكال بنيادگرايانه صلح جهاني را تهديد مي كند . اين اشكال بنيادگرايانه در مكتب اسلام ، پرونستانيسم ، كاتوليسم ، هندوئيسم ، بودائيسم ، كنفسيوايسم و صهيونيزم تبلور مي يابد . نمونه عيني آنرا مي توان در برخورد هندوها و مسلمانان در هند ، اعراب و اسرائيل و برخورد نظامي آمريكا با مسلمانان در افغانستان و عراق مشاهده كرد . هانتينگتون معتقد است فروپاشي كمونيسم و افزايش جمعيت در جهان اسلام به تغيير موازنه ديني ميان اسلام و مسيحيت منتهي ميشود و جهان به صورت چند قطبي درمي آيد . قابل ذكر است كه در برابر نظريه برخورد تمدنها از سوي سيد محمد خاتمي رئيس جمهور سابق ايران نظرية گفتگوي تمدنها مطرح شد و مورد توجه جوامع بين المللي قرار

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر مير جلال الدين كزازي

فرهنگ چيست ؟

فرهنگ واژه اي است كه ما آن را در گفتارهاي روزانه خود مي توانيم بارها بكار ببريم در اين واژه هيچ شگفتي و شگرفي در نگاه نخستين نمي بينيم و نمي يابيم . اما اگر كسي از ما بپرسد فرهنگ چيست درمي مانيم ، به تنگنا و دشواري درمي افتيم ، اين آشناي ديرين به يكبارگي به بيگانه اي ناشناخته در چشم ما دگرگون مي شود . /
اين آشناي بيگانه يا بيگانة آشنا كه ما در واژة فرهنگ مي بينيم بگونه اي در سرشت و ساختار چيستي آن نيز ديده مي شود . ما تاكنون همواره كوشيده ايم هر پاسخي به اين پرسش مي دهيم كه فرهنگ چيست ؟ بر پاية چيستي فرهنگ باشد خاسته اين ويژگي اين پديده را بشناسيم و بر پاية آنها به اين پرسش پاسخ بدهيم ، فرهنگ چنين است ، چنان است . مرزي را كه براي شناخت فرهنگ از پديده هاي ديگر ، از ديگر هنجاري زيستي دروني آدمي خواسته ايم نشان بدهيم بر پاية شناخت آنچه فرهنگ است بوده است به شيوه اي هستاري ، اگر اين واژه را بپذيريم ، ايجابي خواسته ايم به اين پرسش پاسخ بدهيم . چون اين ويژگي ها بسيار پيچيده تر و پرشمارتر از آن است كه ما بتوانيم در گزارش و بازنمود خود از فرهنگ همة آنها را در نظر بگيريم نتوانسته ايم به اين پرسش به هر رو پاسخي بدهيم كه اگر نه همگان بسيار كسان در آن هم داستان و هم انديش باشند .
من مي خواهم امروز پاسخي ديگر به اين پرسش بدهم . تا آنجايي كه من مي دانم كسي چنين پاسخي تاكنون به اين پرسش نداده است . پاسخ من پاسخي نيستاري است سبلي است . نمي خواهم بدانم كه فرهنگ چيست . مي خواهم بدان بينديشم كه آنچه فرهنگ نيست كدام است -
ما هميشه كوشيده ايم كه چيستي فرهنگ را نشان بدهيم پاسخ را در ويژگي هاي ساختاري فرهنگ بجوييم . من مي خواهم نشان بدهم كه چه چيز فرهنگ نيست آن مرز را مي خواهم به اين شيوه بدست بياورم . ما هنگامي مي توانيم به شيوة نيستاري يا سلبي چيزي را بشناسيم كه آن را با چيزي ديگر بسنجيم . مي خواهيم نشان بدهيم كه فرهنگ در كجا از آن سنجيده جدا مي شود . / آنچه كه آن سنجيده دارد در فرهنگ نيست . بدينسان مرز فرهنگ ، چيستي آن مي تواند بگونه اي بر ما روشن بشود . ناگفته پيداست كه ما نمي توانيم هر چيز را با هر چيز بسنجيم .
اگر از ديدگاه نهانگرايانه ، دينشناسانه پاسخ دهيم مي توانيم گفت با منش ، اگر از ديدگاه دانش ورانه پاسخ دهيم مي توانيم گفت با فرهنگ ، اگر بيانگاريم كه آدمي در آغاز نه فرهنگي داشته است هنوز و نه منشي ، فرهنگ مي تواند پايگاه منش باشد . يعني آن هنجارها آن ويژگي هايي كه مردمان پيوسته در زندگاني خود ورزيده اند آنها را به كار گرفته اند اندك اندك بن مايه ها و پايه هايي شده است براي پيدايي منش ، خوي هاي ريشه دار و ماندگار ، در زندگاني فردي آدمي همين نكته است - شما اگر كاري را پي در پي انجام بدهيد در آغاز آن كار را آگاهانه انجام خواهيد داد و اينكه آغاز كرده ايد به انجام دادن آن كار - اما اگر ديري آن كار انجام بدهيد بر خورد و رفتار شما با آن كار دروني و ناخودآگاهانه خواهد شد بگونه اي خوي هنجار سرشتين در شما دگرگون خواهد گرديد نمونه اي بياورم شما تازه رانندگي را آموخته ايد هنگامي كه پشت فرمان خودرو مي نشينيد آگاهانه آن را مي رانيد مي خواهيد از آن آموزه ها ، از آيين هاي رانندگي همه جا پيروي كنيد اما هنگامي كه چندي رانديد ، رانندگي به رفتاري ناخواسته در شما دگرگون مي شود مي بينيد كه دنده را براي نمونه از دو به سه زده ايد بدون اينكه بدانيد . / به چهارراه رسيده ايد چراغ سرخ شده است بي آنكه بدانيد خودرو را ايستانيده ايد ، با ديگران گرم گفتگوايد اما كار خود را مي كنيد . اگر اين رفتارها از تنگناي رفتارهاي فردي به در برود ، به رفتارهاي فراگير بومي ، تيره شناختي دگرگون بشود مي تواند پايه هاي منش را بسازد . به هر روي فرهنگ كه نمود بيروني منش است . پيداست كه آسانتر از منش مي تواند دگرگون شد اما منش به آساني دگرگون نخواهد شد ، كساني كه از سرزميني به سرزمين ديگر مي كوچند مي توانند اندك اندك فرهنگ خود را رفتارهاي بيروني خويش را دگرگون بسازند و هماهنگ با فرهنگ سرزمين كوچ . اما اگر اين رفتارهاي بروني نهادينه و دروني بشود ، شالوده هاي منشي را بخواهد دگرگون كند چند تيره بر آن كوچيدگان مي بايد بگذرد .
ما از منش خود گزيري نداريم اگر حتي فرهنگ خود را بيانگاريم كه روزگاري مي توانيم از دست بدهيم تا منش برجاست هميشه اين اميد هست كه فرهنگ به آن ساختار بومي و نژاد و نخستين خود بازگردد . به هر روي من اين گفتار را به پايان مي برم . مي دانم كه اين پاسخ هم پاسخ بازپسي نيست . همچنان ما از خود خواهيم پرسيد ، كه فرهنگ چيست ؟ اما پاسخي است در كنار پاسخ هاي ديگر همچنان كه گفتم مي تواند پاسخي نوائين و ديگرسان باشد ./

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر حميدرضا آيت اللهي

در مناظره هاي اديان ، مناظره هاي متدينين جاي خودش را به مساله اي به نام گفتگوي اديان داده است.
در ميان رويكردهاي مختلف من چند رويكرد را عرض مي كنم و سعي مي كنم مباني براي اين رويكردها ارائه بشود اولين رويكرد قديمي كه دربارة گفتگوي اديان وجود داشته است تبديل دين فرد مقابل است يعني دين هاي افرادي داراي دين شما نيستند اينها را تغيير دهيد و به يك سمتي ببريد كه دين شما را بپذيرند. دومين نوع رويكرد در مورد گفتگوي اديان مي تواند اين باشد كه ما در گفتگوي اديان سعي كنيم مجالي را بيابيم كه در اين مجال دين طرف مقابل را منكوب كنيم و ضعف و كاستي هاي او را نشان دهيم و اين كار را هم بايد بطور غيرمستقيم انجام داد .
رويكرد سوم از طريق افرادي كه در جامعة سكولار زندگي مي كنند مطرح مي شود با نگاهي كه آنها در اين جامعة سكولار به دين دارند دين را به عنوان عنصري از فرهنگ نگاه مي كنند در ميان يك جامعه ما عناصر مختلفي از فرهنگ داريم مثل زبان ، آداب ، رسوم ، لباس ، مسكن نوع لباس ، نوع مسكن يكي از اين عناصر مي تواند دين جامعه باشد بنابراين در اين نوع نگاه معمولاً نگاههاي پديدارشناسانه بيشتر حاكم است و همة اديان را در يك تجزيه و تحليل سكولار مورد ارزيابي قرار مي دهد كه اين دين در اين جامعه چه تأثيري مي تواند داشته باشد و اين تأثيرها به چه صورت بوده و كاري هم به زشت و زيباي آن ندارد و براي آن همه چيز همچون يك پديدة علمي قابل تجزيه و تحليل است . چهارمين رويكرد كه رويكرد ميموني مي تواند باشد و معمولاً مورد توجه قرار نمي گيرد اين است كه بعضي وقتها ما در شناخت خودمان بسيار ضرورت دارد ديگري را ببينيم ما وقتي به خودمان وقوف پيدا مي كنيم كه به ديگري وقوف پيدا بكنيم وقتي يك معنا براي ما روشن مي شود كه شما اين سايه روشن هاي ديگري را در كنار خودتان داشته باشيد .
پنجمين مورد فهم متقابل اديان از يكديگر است يعني يك رويكرد ديگر در گفتگوي اديان وجود دارد بنام اينكه ما مي خواهيم بفهميم دين مقابل چيست و دين ما چيست .
ششمين موردي كه ما در مورد اديان مي توانيم مطرح بكنيم يك بحثي است معمولاً به صورت خام مطرح مي شود و آن اينكه يافتن مشتركات و اختلافات و هفتمين مورد برنامه ريزي براي همكاري در دنياي معاصر است در قبال فاجعه هاي بشري با تكيه بر باورهاي اصولي اديان است يعني يك تعامل عمل گرايانه كه مهمترين مساله اش هم به نظر من مي آيد كه فاجعه هاي بشري بخصوص در زمينه هاي مسائل اخلاقي كه هيچ چيزي به جز اديان از پس آنها برنمي آيد .

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 جناب آقاي دكتر محمدرضا ريخته گران
  • با گفت زبان ، با گفت مقاصد فرهنگي ، با گفت فرهنگها و تمدنها است كه راهي به سوي چيزها باز مي شود.

بطور كلي از ديدگاه هايدگر فهم ما از عالم ، شأن زبانمندي دارد يعني اگر بخواهيم تعبير گادامر از اين موضوع را بيان كنيم جملة‌ معروفي دارد كه اين تعبير در آن آمده است Linquisticality of the expreance of the world - يعني تجربة شأن زبانمندي در تجربة ما از عالم - يعني پيوند آدمي با عالم از اساس و در اساس زبانمند است به بيان ديگر زبان است كه امكان ظهور عالم را پديدار آورده . اين تلقي ، در واقع تلقي خاصي از عالم است ، يعني مسبوق است به ديدگاههاي هوسرل دربارة عالم .
پيوند آدمي با عالم از بنياد و از اساس زباني است - هرگونه تجربة ماقبل زباني از عالم نفي مي شود و به عبارت ديگر مطابق تعبيرات گادامر ، گادامر آشنايي با زبان را با بودن در عالم خاص يكي مي گيرد . به بيان ديگر ظهور زبان و ظهور چيزها با هم رخ مي دهد - تنها آنجا كه كلمات هست عالم هست يعني عالم ظهوري است در زبان يعني اگر زبان نمي بود اصلاً اين كيفيت ظهور كه از آن تعبير به عالم مي كنيم اين فنومناليتي حاصل نمي شد . بنابراين عالم شأن زبانمندي دارد - تجربة آدمي شأن زبانمندي دارد فهم آدمي شأن زباني دارد - بنابراين در يك كلام مي توانيم بگوئيم بنياد ظهور ، بنياد پديدار آمدن ، بنياد عالم شدن عالم در زبان است و اصلاً مي توانيم بگوئيم همة اين معارف ما همه ساختار زباني دارد - زبان به حضور آمدن هستي است - منشاء زبان در هستي است - جايگاه آدمي در ميان هستي و زبان است . آدمي دازاين است يعني عرصة ظهور هستي است . اين عرصة ظهور هستي يعني دازاين با زبان پديد مي آيد و راه ما به حقيقت زبان آنجاست كه خود هستي در زبان آشكار مي شود . به اين ترتيب بايد عرض بكنم همة مقاصد فرهنگي همة مواريث يك قوم حيثيت زباني دارند از جنس زبانند و حال اگر به آن جملة كوتاه هايدگر برگرديم كه مي گويد زبان " گفت " دارد . زبان گفتي است . حال اين مي شود كه با گفت زبان ، با گفت مقاصد فرهنگي ، با گفت فرهنگها و تمدنها است كه راهي به سوي چيزها باز مي شود . اصلاً با گفت زبان است كه چيزها ظهور مي كند و چيز مي شوند - يعني اگر از طريق زبان راهي گشوده نمي شد به چيزها اصلاً چيزها چيز نمي شدند - هايدگر مي گويد به جنگل پا مي گذاريم حتي اگر لفظ جنگل را نگوئيم . يك ساختار زباني در ميان است چون ما به جنگل پا مي گذاريم و جنگل يك كلمه است و كلمات حيث تفسيري و هرمنوتيكي دارند و بنيادشان بر هستي في العالم است پس با گفت زبان است كه چيزها ظهور مي كنند و چيز مي شوند و عالم برپا مي شود و گفتن به استعداد گوش دادن تعلق دارد . اينجا جايي است كه طريق هايدگر از گادامر جدا مي شود .

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.


 دكتر نعمت ا.. فاضلي

موضوع سخن من در مورد انسانشناسي و نسبي گرايي و امروز به يك وجه خاص كه در مورد كليت علوم اجتماعي است و مساله نسبي گرايي ميپردازم.
نسبيت گرايي فرهنگي يك ضرورت تاريخي و اجتماعي است بيش از آنكه يك مساله نظري باشد كه بخواهيم دربارة مباني آن چون و چرا بكنيم . يك ضرورت تاريخي ، اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي است كه در نتيجه مجموع وسيعي از تحولات ، گسترش رسانه ها ، تكنولوژي هاي ارتباطي ، بسط فرهنگهاي جهاني شدن ، بازتابي شدن هويت ها ، اهميت يافتن مسائل اقليت هاي قومي و فرهنگي ، اهميت يافتن مسائل گروههاي حاشيه اي ، مانند زنان ، مهاجران و كودكان و گسترش يافتن فعاليت هاي خشونت آميز گروههاي سياسي بنيادگران و افراطي مانند القاعده و بسياري تحولات ديگر در واقع مساله داشتن رويكرد و نگرش بين فرهنگي را كه بنيان تسامح و مدارا و همزيستي صلح فرهنگي بين انسانها است فراهم مي كند و از طرف ديگر هم پيدايش نقدهاي معرفت شناسانه و روش شناسانه پسامدرن كه پايان انديشه پوزيتويسم و شكست آرمانهاي علم گرايانه ، حقيقت جويانه و عقل گرايانه ميراث عصر روشنگري را نويد مي دهد و به پايان رسيدن تفكرات در واقع اروپامدار و آمريكا مداري كه در قالب تئوري هاي مثل تكامل گرايي يا تحول گرايي ظهور مي كرد همة اينها در واقع مساله نسبيت گرايي فرهنگي و بينش بين فرهنگي را به مثابه يك ضرورت اجتماعي ، سياسي ، تاريخي و فرهنگي مطرح مي كند.
دانشهايي كه ما دانشهاي انساني اجتماعي مي ناميم يعني تاريخ ، جغرافيات ، انسانشناسي ، روانشناسي ، حقوق ، فلسفه هنرها ، جامعه شناسي و تمام اين رشته هايي كه علوم انساني و علوم اجتماعي لقب مي گيرند اينها يكي از اين 4 كاركرد دارند . كاركرد اول اينها كمك به ما براي فهم زيست جهاني ما است . كاركرد دوم اين دانشها كمك به ما براي شناخت مسائل اجتماعي و پيدا كردن كارهاي كاربردي و عملي براي اصلاح ، بهبود و توسعه شرايط زيستمان است .
كاركرد سوم اين دانشها توليد يك نوع بينش و نگرش انتقادي است .
و كاركرد چهارم اين دانشها فراهم كردن يك فضايي است براي گفتگو براي اينكه ما بتوانيم منافع خواستها نيازها و مسائل خودمان را به كمك قلم ، بيان و واژه ها و تبادل ايده ها ، توليد ايده ها و مفاهمه ، همزباني دنبال بكنيم بجاي به كار بردن شمشيرها و بجاي به كار بردن زور –

  • متن كامل اين سخنراني در كتاب سمينار منتشر خواهد شد.